نويسندگان
لینک دوستان
لینک دوستان
{/#*RaYka*#/}

مسیر زیبای روستای فینسک به روستاهای شمالی در اطراف کیاسر یکی از پرطرفدارترین مسیرهاست که همواره مورد توجه طبیعت گردان و کوهنوردان بوده است. این مسیر از  گذشته های دور بعنوان یکی از راههای ارتباطی بخش چهاردانگه در استان مازندران به پرور و روستاهای اطراف آن در استان سمنان مورد استفاده بوده است که همچنان شواهد و فعالیت های انسانی آن به روشنی مشهود است.


هرچند تعطیلات روزهای محرم فرصت مناسبی برای طبیعت گردی به شمار نمی رود اما با توجه به کمبود وقت در شرایط فعلی چاره ای جز استفاده از آن نیست. بعد از مدتها دوری از طبیعت تصمیم گرفته بودم تا به اتفاق همراه همیشگی ام، برنامه ای دو روزه به سمت شمال کشور را اجرا نماییم. این برنامه از روستای فینسک در حدود 50 کیلومتری شمال شرق شهمیرزاد در استان سمنان آغاز و به شهر کیاسر در استان مازندران به پایان رسید.

ساعت 8 صبح جمعه به اتفاق جمعی از دوستان که قصد صعود یکی از ارتفاعات شمالی روستای کولیم به نام زرماب را داشتند به منطقه رسیدیم و بی درنگ به راه افتادیم. بارش باران شب قبل شادابی خاصی به طبیعت پاییزی منطقه داده بود. ارتفاعات جنوبی ما کمی سفید پوش شده بود و لکه های مه در میان شکاف  کوهها به پرواز درآمده بودند.

چون برنامه برای دو روز پیش بینی شده بود آهسته قدم بر می داشتیم و از هیچ چیزی صرف نظر نمی کردیم. خوردن زرشک و زالزالک و تماشای طبیعت زیبای پاییزی و ... مسیر زیبایی بود و در کمرکش کوه مسیر باستانی روستانشینان هدایتمان می کرد.

اگر قصد عبور از این مسیر را داشته باشید فراموش نکنید که تنها پس از 15 دقیقه پیاده روی به اولین نقطه قابل دسترسی به آب خواهید رسید. دومین نقطه ای که به آب دسترسی خواهید داشت تنها حدود 45 دقیقه تا 1 ساعت از ابتدای مسیر فاصله داشته که هر دو نقطه عموماَ در تمام فصول سال دارای آب جاری و گواراست. کمی جلوتر چشمه ی آب دیگری جاری است که در فصل تابستان خشک می شود.  

کم کم به گردنه ای که مرز میان دو استان سمنان و مازندران به شمار می رود نزدیک می شدیم. مسیر از باریکه راهی عبور می کرد که پرتگاهی ژرف در کنار آن قرار داشت. در بعضی از قسمتها صخره ها بریده شده و برخی جاها برای ایجاد بستری مناسب برای عبور چارپایان سنگ چین شده بود.

بر بلندای کوه رسیده بودیم. روستای بندبن از لابه لای درختان دیده می شد. بقایای قلعه ای که نامش را نمی دانم اما دوست و همراهم قلعه گردن می خواندش یاد آور گذشته ای دور از دوران تسلط اسماعیلیان بود. قلعه بر بلندای کوهی قرار گرفته که تنها از یک سمت قابل دسترسی است و از دیگر جهات به صخره های صعب العبور مشرف شده است. 

 

   

پای کوهی که قلعه بر روی آن قرار گرفته، محل اتصال دو رودخانه ی اسپیرو و  رودخانه ای جاری از دره های حاشیه روستای رودبارک است. از اینجا می توان مسیر دیگری که از روستای بندبن به رودبارک منتهی می شود را به روشنی مشاهده کرد.

پس از کمی توقف بر بلندای کوه و تماشای طبیعت زیبای پاییزی به سمت روستای بندبن به راه افتادیم. از حاشیه شمال غربی قلعه عبور کردیم و از میان درختان جنگلی به پیرمردی چوپان رسیدیم که در حال چرای گوسفندان بود. به موقع رسیده بودیم. میهمان سفره پیرمرد شدیم که رنگ و بوی محرمی داشت. با خوردن چای داغ از کتری سیاه بر روی آتش و چند لقمه ای از سفره فقیرانه پیرمردی از آل باوند نفسمان را تازه کرد. گفتم آل باوند چون پیرمرد خود را باوندی معرفی کرد و ما را به یاد سلسله باوندیان یا همان آل باوندی انداخت که در سده های میانه در سرزمین رویان و مازندران حکومت می کردند. برج های لاجیم و رسکت که در گزارش  سفر به شور مست به یکی از انها پرداختم، از یادگارهای همان دوران است.

از پیرمرد خداحافظی کردیم و به سمت روستای بند بن به را افتادیم. کم کم به حاشیه زمینهای کشاورزی و باغات و رودخانه رسیده بودیم که با عبور از آن در حدود ساعت 13 به روستای بندبن رسیدیم. بدون توقف به راه خود ادامه دادیم. از روستای بندبن یعنی آخرین روستای استان مازندران در منطقه وارد جاده روستایی شده بودیم که به سمت کیاسر امتداد می یافت.  

حدود یک ساعت جلوتر به روستای کوچک گل باغ  با چند خانوار رسیدیم. مشغول استراحت و خوردن آب در کنار مسجد روستا بودیم که مشمول میهمان نوازی روستاییان قرار گرفتیم و به صرف نهار به مسجد روستا دعوت شدیم. زنان روستا مشغول تدارک غذای فردا یعنی روز تاسوعا بودند. بخاری نفتی مسجد روشن بود و در کنار بخاری سماوری نفتی قرار داشت. ظرف غذا را روی بخاری قرار دادیم تا کمی گرم شود.

پس از صرف نهار و کمی استراحت به سمت روستای سعید آباد به راه افتادیم. برای اولین بار در سفرهایم شارژ دوربینم خالی کرده بود و از مناظر زیبا بدون عکاسی عبور می کردم. حیف که نتوانستم تصاویر زیادی ثبت کنم هرچند که خیلی مهم نیست چون عکاس خوبی نیستم و طبیعت زیبا را چندان خوب به تصویر نمی کشم.

هوا هنوز روشن بود که به روستای سعید آباد رسیدیم. چون قصد داشتیم تا شب را در روستای سنام سپری کنیم بدون فوت وقت به راهمان ادامه دادیم.

 از روستای سعید آباد از مسیر جاده روستایی خارج شدیم و از مسیری میان بر به سنام رفتیم. هوا تاریک شده بود و مه جنگل را فرا گرفته بود. گاهی غلیظ می شد و مانع دید به صورتی که چراغ های روشن داخال روستاهای اطراف دیده نمی شد و گاهی رقیق که چراغهای روستاها قابل دیدن بودند.

صدای عزاداری سالار کربلا از روستای سنام شنیده می شد. به سمت مسجد روستا روانه بودیم. دقایقی بعد حدود ساعت 18 خودمان را در حیاط روستا یافتیم. در کنار شیر آب حیاط مسجد سر و رویی تازه کردیم. می خواستیم حرکت کنیم تا کمی جلوتر از روستا برای برپایی چادر مکانی مناسب بیابیم که اهالی روستا مانع حرکتمان شده و ما را به صرف شام دعوت نمودند. ما نیز دعوتشان را پذیرفته و داخل شدیم.

حدود ساعت 21 از مسجد خارج شدیم. با تمام اصرار برخی از روستاییان که ما را برای خواب به منزلشان دعوت می کردند خداحافظی کرده به جستجوی مکان مناسبی برای برپایی چادر پرداختیم. به پیشنهاد یکی از اهالی به ساختمان مدرسه ای قدیمی در کنار دکل مخابرات روستا رفتیم و درون آن چادرمان را برپا کردیم. شب راحتی سپری شد. با وجود سرمای هوا راحت خوابیدیم.

ساعت 5 صبح بیدار شدیم. حدود ساعت 6 به سمت روستای لالا به راه افتادیم. طبیعت جنگلی پاییزی بسیار زیبایی داشت که از بیان آن ناتوانم.

حدود ساعت 7 به روستای لالا رسیدیم. بیشتر اهالی به جز چند نفر در حال تدارک برنامه های تاسوعا در خواب بودند. تک و توک هم برای خرید نان تازه به نانوایی روستا می آمدند.

بر روی پله حسینیه روستا فعالیت های روستاییان را زیر نظر داشتم. نان بربری تازه ای خریدم و به مسجدی قدیمی در نزدیکی حسینیه رفتیم. باز هم بخاری روشن، چای داغ آماده و سفره گستره غافلگیرمان کرده بود. به اتفاق یکی از روستاییان خوش صحبت به صرف صبحانه پرداختیم. کمی از کم و کیف برنامه های ماه محرم در روستا پرسیدیم. پیرمردی مسافر که برای جمع آوری کمک های مردمی برای خود به روستا آمده بود مدتی ما سرگرم گفته هایش کرده بود. هرچند در تکلم دچار مشکلاتی بود اما سعی در جذب مخاطبش را داشت. 

وقت حرکت فرا رسیده بود. راه زیادی باقی نمانده بود. کمی جلوتر از مسجد به سه راهی ارتباطی میان روستاهای زیادی چون لالا، سنام، سعید آباد، بندبن و ... رسیده بودیم. به راه خود ادامه می دادیم و کم کم به پایان مسیر نزدیک می شدیم. جاده اصلی ساری به کیاسر و ساری به سمنان از دور دیده می شد. اینجا پایان راه سفرمان بود اما سفرهای دیگر همچنان منتظر ماست.

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ علی اکبر مرادان ]
درباره وبلاگ

سفر یعنی زندگی. سفر نویسی یعنی دادن زندگی به دیگران درود بر روان شاد همه سفرنامه نویسان. به یاد شب های تاریک و بی مهتاب کویر در آن زمان که آلفونس گابریل بر آن قدم می نهاد. می نویسم هر چند با دانشی ناچیز و ادبیاتی نه چندان صحیح. به امید آن روز که تمام نقاط استانم را دیده باشم. چون آرزوی دیدن تمام ایران آرزویی است دست نایافتی. تماس با من: 09122314578 aliakbarmoradan@yahoo.com
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما