نويسندگان
لینک دوستان
لینک دوستان
{/#*RaYka*#/}

سوار بر مرکب بودیم اما نه مرکبی یادآور خاطرات آن کوچه.مرکبمان مجموعه ای از آهن قراضه هایی بود که با نظم خاصی در کنار هم چیده شده بودند. لازم بود تا مرکب را رها کرده و پای پیاده قدم در آن وادی نهاد. در گوشه ای زیر سایه درختی رهایش کردیم. کوچه کم کمکی بوی کهنگی می داد. جوی آب دیگر آن جوی آبی نبود که آب از آن سرریز کند تا کفشهامان به گل نشیند. دیگر ردی از مرکبان چهارپا در کوچه به چشم نمی خورد و تنها همان دو خط موازی آشنا قوس کوچه را طی می کرد. بر بلندای روستا ساختمانی بدقواره در کنار دکل موج گستر چشمها را به خود فرا می خواند. 


کمی جلوتر در یک سو دری چوبی و در سویی دری بدترکیب و بد رنگ در مقابل هم قرار داشتند. دیدنی بود که که چه فخری به پیر مراد روستا می فروخت. پیر روستا از فرط خجالت در پس پستویی خزیده بود. اما غافل از آنکه من خود به دنبال اویم. برای دیدن او به آنجا آمده ام. از میان روزن در نگاهی به پس آن انداختم که صد افسوس چیزی چز دلتنگی ندیدم.

تابلویی نیم نوشته ما را سمتی دیگر هدایت کرد. باریکه کوچه ای بود که آهن قراضه سواران مهارتشان را در هدایتش به رخ می کشیدند. در سمت راست دیواری با مصالح بوم آورد و در سمت چپ دیواری غیر از آن. سلانه سلانه به انتهای کوچه رسیدیم. دوراهی زیبایی بود. چون به چپ نگریستیم، دیدیم که همانجاست، مقصدمان، خانه نیما.

درآیگاهی درخور داشت. پیشگاه خانه با رنگ های گونه گون، رنگ و لعابی داشت چشم گیر. شاید هم مرمتگران برخی از رنگها را به سلیقه خود بر آن نهاده باشند. به دری بسته خورده بودیم. گویا دری دیگر هدایتگرمان به درون بود.اما من اسرار به ورود از همین درآیگاه داشتم. ورود به خانه ای کهن بدون عبور از دالان و هشتی لطفی ندارد. پنجاه قدمی بالاتر دری به درون خانه خانه باز می شد اما من در پرواز ذهنم از روزن درگاه اصلی به درون جستم.

درآیگاه چون سایر خانه ها دو اشکوبه بود. در کنار ورودی اصلی دری دیگر قرار داشت که نمی دانم به کجا می رفت. آسمانه ی جلوخان کنه پوش بود. کاربندی ساده ای داشت اما منقوش. در دو سوی درگاه پاخره های همیشه همراه خانه های ایرانی دعوت به نشستن می کرد. دمی آسودیم. یادی از احترام میزبان به میهمان.

دو نیم ستون در هر سوی درآیگاه تا پای کانه پیش رفته بود، با سرستون های کنگری شکل که بار آجرنمای سفید رنگی را به همراه طره ای چوبی به دوش می کشید. در زیر طره نقوش پیوسته اسلیمی گچبری شده ای به رنگ چوب سرتاسر جلوخان را مزین کرده بود.

اشکوب دوم با سه پنجره زیبای مشبک رخ مینمود. رخ بام پشت بام، تمام سرتاسر خانه را تا انتهای کوچه همراهی می کرد.در افرازی کمی بالاتر از نیم ستونها در سمت چپ جلوخان، ایوانی با یک ستون و دو نیم ستون نشیمن گاهی دنج ایجاد کرده بود.نیم ستون ها همچون ستون های ایونی از پایین به سمت بالا باریک و باریک تر می شدند. سرستون ها مکعبی شکل و ساده بودند و رنگ دیوارها و ستون میانی پوسته پوسته.

از جرز در به درون هشتی جستیم. خاطرم نیست که هشتی چند پهلو داشت. هشت یا نیم هشت؟بر طاقنما های هشتی و دالان چند تابلو از اشعار نیما آویخته و تندیسی از نیم تنه نیما در میانه دالان نهاده. هشتی با پیچشی به راست به دالان و دالان به سمت میانسرا باز می شد. گمان می کنم که پله ای نیز در مرز بین دالان و میانسرا بود.

از دالان که به میان سرا نگاه می کردی چند ساقه بلند آفتابگردان سد راهت می شد. در آن میانه خبری بود که نمی دانستیم چه. اندکی بعد خود را در میان میانسرا، نشسته در کار سنگ سپیدی یاقتیم که بر آن نقر شده بود: نیما یوشیج و کمی پایین تر از آن علی اسفندیاری...

گویا می گفت:

 تو را من چشم در راهم

شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

 تو را من چشم در راهم.

 شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

 در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

 گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛ 

تو را من چشم در راهم .

برخاستیم و به اطاف نگرستیم. زیبا، دیدنی، جالب، جذاب. از هر رنگ، طرح، فرم. از هر جنس: چوب، سنگ، گل و ...

سه دری ها، پنج دری ها و شاه نشین ها همه وهمه همچون مادری مهربان میانسرا را در آغوش کشیده بودند. گویا نیما دیگر ترک خانه نمی کرد. او برای همیشه در کنار خواهرش بهجت الزمان و سیروس طاهباز همانجا می ماند. از هز ضلع بنا دو رشته پله هفت تایی وارد راهروهایی می شد باریک و تنگ که از دو سوی به درون اطاقها راه می یافت. هر چند که در 11 سالگی به تهران مهاجرت کرده بود اماشاید روزها نیما روی همین پله ها نشسته و حافظ خوانده بود،

 

از یکی از این پله ها وارد راهرو شدیم. کفشها را در گوشه ای نهاده و وارد یکی از اطاق ها شدیم. اطاق ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم. سه دری، پنج دری، سه دری ، سه دری ، پنج دری و ... دیوارها سراسر رف. روی رف های یکی دو تا از اطاقها کتابهای مربوط و نامربوطی چیده شده بود. روی یکی از رف ها قباله ازدواج نیما با عالیه جهانگیری در درون قابی چوبی به نمایش گذاشته شده بود. 

در میان اطاقها قفس های چوبی برای اشیای بی گناه قدیمی نهاده بودند و بیگناهانی که تنها جرمشان کنگهی بود در آن زندانی. از هر چیزی بود. جوله،کلز، چپق و اسلحه و ...

پناه ساختمان چه خوب از گزند آفتاب در امان مانده بود. و صد افسوس که امروزه روز از گزند آفتاب به پرده های به ظاهر خوش نقش پناه می بریم و در زیر باد خنک کننده های آدمکش. گلجام های مشبک روی درها با شیشه های رنگ به رنگ ترکیبی زیبا از نور و سایه در درون اطاقها بوجود آورده بود. چه لطفی داشت زیستن و بودن در آن جای.

سر بر آستانه بلند شد چشمها خیره گشت. تیرهای سقف با چنان مهارت و استادی ساخته پرداخته شده بودند که مدتها چشم را به تماشا وا می داشت. 

مجالی برای ماندن نبود. باید از خانه نیما می رفتیم. اما نیما همیشه مادنی است.

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ علی اکبر مرادان ]
درباره وبلاگ

سفر یعنی زندگی. سفر نویسی یعنی دادن زندگی به دیگران درود بر روان شاد همه سفرنامه نویسان. به یاد شب های تاریک و بی مهتاب کویر در آن زمان که آلفونس گابریل بر آن قدم می نهاد. می نویسم هر چند با دانشی ناچیز و ادبیاتی نه چندان صحیح. به امید آن روز که تمام نقاط استانم را دیده باشم. چون آرزوی دیدن تمام ایران آرزویی است دست نایافتی. تماس با من: 09122314578 aliakbarmoradan@yahoo.com
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما