نويسندگان
لینک دوستان
لینک دوستان
{/#*RaYka*#/}

 عقربه های ساعت حدود ساعته یک و نشون می دادن. از این اطاق به اون اطاق آماده می شدم واسه رفتن. کتابهایی که لازم نداشتم از تو کیفم ریختم بیرون و دست بردم تو قفسه کتابا چنداتا کتابو که لازمشون داشتم کشیدم بیرون. یهو یادم اومد فردا عید غدیره و تعطیله. اگه بمونم تو خونه که مطمئنم کاری انجام نمی دم. چیکار کنم، کجا برم، با کی برم. موبایلو برداشتم. یه اس ام اس:...


فردا بریم رکاب؟ جواب نیومد. لباسمو پوشیدمو زدم بیرون... ساعت حدود 6 بعداظهر موبایلم روی میز موسسه لرزید. یک اس ام جدید. ضمن عرض تبریک عید غدیر من آماده ام. حالا یه پایه دارم. سریع اس ام اس دیگه ای نوشتم: فردا بریم رکاب؟ جواب اومد: بهت خبر می دم. نیم ساعت بعد موبایل توی جیبم شروع به لرزیدن کرد: الو؟ سلام. آره بریم. وقتی برنامه جور شد با همرکابا ساعت 7 صبح زیر پل امیر کبیر هماهنگ کردم. دیر وقت اومدم خونه و خرتو پرتهای لازمو ریختم تو کوله. صبح باید با ماشین می رفتیم سمنان تا از اونجا رکابو شروع کنیم.

7 صبح: سلام: کجا بریم؟ دلازیان یا خوریان؟ 

فرقی نداره هر جا تو بگی

گفتم: بریم دلازیان. هوای خوبی بود. رکاب زنان به سمت جنوب حرکت کردیم. شهر خلوت بود و سکوت. آخرین خیابونهای شهرو رکاب زدیم و از زیر پل راه آهن گذشتیم.

 دیگه شهر تموم شده بود و به روستاهای جنوب شهر نزدیک شده بودیم. اول روستای خیر آباد بعدش رکن آباد و بعد از اون محمد آباد. تا نزدیکی روستای دلازیان توجاده آسفالت رکاب زدیم. دیگه وقتش بود که از جاده آسفالت خداحافظی می کردیم و می زدیم به جاده خاکی کویر.

تا اینجا 12 کیلومتر رکاب زده بودیم. زمینهای کشاورزی در دو طرف ما آماده کشت بودن. بارندگی روزهای قبل طراوت خاصی به زمینها داده بود و خبری از گرد و خاک هم نبود. به منطقه ای نزدیک می شدیم که حدود 50 هزار سال قبل انسانهایی در اونجا زندگی کرده بودن(تو یه پست دیگه بیشتر راجه بهش حرف می زنم).

حسن آقا مثل همیشه خوش صحبت بود و تعریف می کرد. از خاطرات رکاب و ... راجع به اینکه تا کجا بریم صحبت می کردیم و هنوز هم نمی دونستیم داریم به کجا می ریم. اولش گفتیم می ریم تا رودخونه و یه دوری اون دور و اطراف می زنیم و برمی گردیم. طبیعت زیبای کویری اونم تو یه صبح زیبا خیلی دل نشین بود. خیلی زود به رودخونه رسیدیم. البته این رودخونه از اون رودخونه هاست که بتونی از بش استفاده کنی. رودخونه ی کویری و آب شور.

خلاصه حسن ‌آقا بد جوری دلش هوای معدن گوگرد و کرده بود و منم بدم نمی یومد. داود باید زودتر بر می گشت. آخه هم ناهار مهمون بود و هم ساعت 3 باید می رسید سر کارش. رکاب زدیم و رکاب. از یه دره زیبا عبور کردیم.

حسن‌ آقا می گفت تا اینجا که اومدیم بریم تا معدن. دفعه اولم بود که از اینجای مسیرو می رفتم ولی حسن آقا قبلاَ رفته بود و یه چیزایی یادش بود. از مناظر بسیار زیبای کویری گذشتیم تا کمی جلوتر به یه تابلو رسیدیم: معدن گوگرد 7 کیلومتر.

ما که تا اینجا 5/29کیلومتر رکاب زده بودیم تصمیم گرفتیم تا معدن گوگرد بریم. داود هم از نهار صرف نظر کرده بود و یه نفر هم برای شیفت کاری هماهنگ کرده بود. رکاب زنان خودمونو به معدن رسوندیم. نگهبان معدن در حال آب و جارو کردن اطاقش بود که با دیدن ما کلی تعجب کرده بود. آخه پیرمرد تو ذهنش می گفت اینا دیگه چه سرخوشایی هستن. البته ما هم از دیدن پیرمرد کلی تعجب کرده بودیم چون سالها پیش معدن متروکه شده بود و دیگه گوگردی از اون استخراخ نمی شد. اما ظاهراَ از مواد بجا مونده از اون دوران در صنعت تولید کود استفاده می کنن.

فل فور وسایل و از کوله ریختم بیرون و  چایی رو آماده کردم. کنار یکی از ساختمانهای متروکه که تا کمرگاه از شنهای روان پرشده بود بساط  صبحونه رو پهن کردم و جاتون خالی...

بعد از صرف یه صبحونه اونم توی کویر بعد 5/37 کیلومتر رکاب یه گشتی تو معدن متروکه زدیم. شواهد باقیمونده از معدن نشون میده که سالیان زیادی از معدن بهره برداری می کردن. حجم زیاد استخراج اون هم با اون شرایط حداقل برای یک بار ارزش دیدن داره.

و این هم یکی ار ساکنان معدن

[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ علی اکبر مرادان ]
درباره وبلاگ

سفر یعنی زندگی. سفر نویسی یعنی دادن زندگی به دیگران درود بر روان شاد همه سفرنامه نویسان. به یاد شب های تاریک و بی مهتاب کویر در آن زمان که آلفونس گابریل بر آن قدم می نهاد. می نویسم هر چند با دانشی ناچیز و ادبیاتی نه چندان صحیح. به امید آن روز که تمام نقاط استانم را دیده باشم. چون آرزوی دیدن تمام ایران آرزویی است دست نایافتی. تماس با من: 09122314578 aliakbarmoradan@yahoo.com
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما