نويسندگان
لینک دوستان
لینک دوستان
{/#*RaYka*#/}

بعد ازمدتها انتظار به لطف دوست و مربی ارجمندم آقای حسن خازن شرایط صعود به بام ایران فراهم شد. با برنـامه ریـزی و کنترل شـرایــط آبو هوایــی روز پنج شنبه 27/5/1390 برای صعود به قله انتخاب شد. من که پس از حدود 12 سال از نخستین صعودم به قله شرایط  صعود دوباره فراهم شده بود آنهم صعود از جبهه شمالی بسیار خوشحال بودم...


پس از صرف سحری ساعت 30/5 طبق قرار قبلی از سمنان حرکت کردیم. از سمنان به فیروزکوه و از آنجا از جاده ارجمند و لاسم که  مکانی مناسب برای گذراندن یک روز تعطیل آخر هفته است وارد جاده هراز شدیم. پس از طی مسافتی کوتاه در جاده هراز  در ساعت 9 به پلور رسیدیم. در محل پایگاه فدراسیون کوهنوردی آماده حرکت شدیم. با پرداخت حق پارکینگ برای هر 24 ساعت 30000 ریال از پایگاه خارج شدیم. ما برای دسترسی به یال شمالی می بایست به روستای ناندل می رفتیم. بنابراین در مسیر جاده تهران به آمل سوار بر خودروهای بین راهی شده و در بین تونل های 7 و 8 یعنی ابتدای جاده روستای ناندل پیاده شدیم و منتظر خودرویی دیگر برای رسیدن به روستا ماندیم. پس از دقایقی انتظار  سوار بر خودرویی حامل مصالح ساختمانی خود را به ناندل رساندیم. روستای ناندل محل تجمع کوهنوردان قیل ار صعود از یال های شمالی، شمال غربی و شمال شرقی است. با دریافت راهنمایی لازم نسبت در خصوص مسیر شمالی از آقای صالحی بر خلاف سایر کوهنوردان که از روستای ناندل تا سنگ بزرگ را با خودرو طی می نمایند صعود به قله را آغاز کردیم.

         

 ساعت 12 بود و هوا گرم. به امید به خدا نخسین گامهایمان را به سمت قله بر می داشتیم. چون قصد داشتیم از مسیر شمالی صعود کرده و از مسیر جنوبی فرد آییم می بایست تمام وسایل مورد نیاز را با خود تا قله حمل می کردیم. پس از طی 1 ساعت به آخرین ییلاق بین راه رسیدیم که می بایست آب مود مورد نیاز خود را از آنجا فراهم می کردیم. حدود 6 لیتر آب (3 لیتر برای هر نفر) برداشته و به راه خود ادامه دادیم. در حدود ساعت10/14 در زیر سایه سنگی بزرگ در نزدیکی سنگ بزرگ معروف در مسیر شمالی که امکان دسترسی به آن با خودرو نیز امکان پذیر است، دمی آسودیم.

        

 پس از حدود 1 ساعت استراحت در ساعت 10/15 به سمت نخستین پناهگاه یال شمالی به راه افتادیم. قدمهای کوتاه و آهسته ما را به آرامی به سمت پناگاه می کشاند. آفتاب آرام آرام به سمت غروب در حرکت بود. ما نیز آرام آرام به سمت آسمان در حرکت بودیم. ساعت 45/19 به نخستین پناهگاه جبهه شمالی در ارتفاع 4000 متر رسیدیم. گروه های دیگری قبل از ما در پناهگاه حضور داشتند که برخی از آنها در حال فرود و برخی همچون ما در حال صعود به قله بودند. به سرعت چادرمان را برپا کرده خوابیدیم. هرچند با بی توجهی گروهی از کوهنوردان گیلانی تا پاسی از شب مجبور به تحمل سر و صدای آنها شدیم، شب را به صبح رسانده و ساعت 6 برای صعود بیدار شدیم.

        

 خستگی روز گذشته لذت تماشای زیبای آسمان شب را از من گرفته بود. وقتی که از خواب برخاستیم دیگر ستاره ای در آسمان سوسو نمی کرد و من ناشاد از خواب غفلت. وزش باد بیش از نسیم صبحگاهی بود. لباس گرم به تن کرده تا به آغوش سرد سر سپید برویم. چای گرم صبحگاهی با چند خرما انرژِی لازم برای صعود را به ما می داد. هرچند روزهای خوبی برای روزه داری به شمار می رفت اما ذوق نزدیک تر شدن به خدا در بلندای الطافش ما را به خود می کشاند. کوله بارمان را بربستیم و بر پشت نهادیم. قدم در راه معشوقمان برداشتیم. دیگر از شیب های ملایم پهن دشت ابتدای مسیر خبری نبود. شیب لحظه به لحظه تندتر و تندتر می شد. با تمام خنکای صبحگاهی لحظه ای از خوردن آب غافل نمی شدم. پس از دو ساعت در ساعت 9 به کمپ دوم یال شمالی در ارتفاع 4500 متری رسیدیم.

       

در کمپ دو برای حدود یک ساعت استراحت کردیم. با گروهی از کوهنوردان که روز قبل قله را صعود کرده بودند گپ و گفتی کردیم. از حسن اتفاق یکی از هم دانشگاهیان سالهای قبل نیز در جمع آنها حضور داشت. به شدت احساس گرسنگی می کردم. حسن آقا در حال آماده کردن سوپ بود. من هم در حال ریز ریز کردن سیر برای سوپ. بعد از 20 دقیقه سوپ آماده شد. بعد از خوردن سوپ دوباره کوله بر پشت نهادیم و در ساعت 10/10 به راه افتادیم.

       

 از ابتدا برنامه اینگونه بود که شب دوم را در کمپ دو سپری کنیم. اما با توجه به شرایط خوب جسمانی و هم هوایی مناسب و همچنین داشتن زمان کافی تصمصم به صعود قله را در روز دوم گرفتیم. گامهایمان برای رسیدن به معشوق استوار بود. از شیب تند یال شمال به آهستگی بالا می رفتیم. در اثر ذوب برفهای یخچال سمت راستمان سنگها شروع به غلطیدن می کردند. اگر کسی نیاز به آب پیدا می کرد ناچار بود تن به خطر داده و به سمت منطقه ریزشی رفته تا بطری آبی برای خود فراهم نماید. تمام روستای ناندل و روستاهای اطراف و شهرهای شمال زیر مه غلیظ پوشیده شده بود.

        

عقربه های ساعت به سرعت در حرکت بودند و انرژی ما نیز به سرعت در حال تحلیل بود. خستگی شدید بر ما مستولی شده بود. اما عشق به سر سپید لحظه ای ما را ناامید و مایوس نمی کرد. آرام آرام به یخچالی که می بایست از آن عبور می کردیم نزدیک می شدیم. کوهنوردان در حال بازگشت از صعود با ابراز محبت انرژِ مضاعفی به یکدیگر می دادند. به یخچال رسیدیم و با احتیاط از آن عبور کردیم. تپه های گوگردی نمایان شده بود. تنها دقایقی تا رسیدن به معشوقمان فاصله داشتیم.

        

 نفسها به شماره افتاده بود. به شوق صعود قدم بر می داشتیم. به لطف خدا در ساعت 17 به قله رسیدیم. دقایقی در دهانه آتشفشانی نشستیم. به کنار صخره ای که تابلوهای یاد بود بر آن نصب می شود رفتیم. کوهنوردان بسیاری از دامنه جنوبی در حال صعود بودند. می توانستم شرایط سخت آنها را در هنگام عبور از تپه گوگردی درک کنم چون سالها قبل عبور از تپه گوگردی در دامنه جنوبی را تجربه کرده بودم. دقایقی به یادبودها خیره شدم  هرچند انتظار یافتن یادبودی که خودمان 12 سال قبل در آنجا نصب کرده بودیم را نداشتم. از میان همه آنها یادبود لاله اسفندیاری که به تازگی در میان یخ های هیمالیا آرام گرفته بود.نظرمان را بیشتر به خود جلب می کرد. و چه زیبا گفته بود:

اگر افتادم، بگذارید بمانم. می خواهم بام جهان آرامگاه ابدی ام باشد. 

یادش گرامی

        

اکنون وقت بازگشت بود. تلاشی بزرگ برای لحظه ای کوتاه. دلی برای برگشت نداشتم. می خواستم مدتها با سر سپید بمانم و خلوت کنم. حسن آقا مدام می گفت: می بایست قبل از تاریکی هوا به کمپ 3 در دامنه جنوبی برسیم. اما من به این طرف و آنطرف پرسه می زدم. به سمت دهانه گوگردی رفتم تا چند تصویر از آن به یادگار بردارم. صدای زیبایی داشت و بخار گوگرد به سرعت از آن خارج می شد.

        

علیرغم میل باطنی به سمت کمپ 3 د رجبهه جنوبی به را افتادیم. کوهنوردانی که در حال صعود از جبهه جنوبی بودند در دامنه تپه گوگردی حال خوشی نداشتند. تجربه عبور از تپه گوگردی را سالها پیش داشتم. برخی در پای تپه گوگردی ناامیدانه قصد بازگشت داشتند. به سرعت به سمت کمپ در حرکت بودیم. ساعت 20 به پناهگاه رسیدم. پناهگاه مملو از جمعیت بود. بیش از یکصد چادر در اطراف پناهگاه به چشم می خورد. برای فرار از سر و صدا به انتهای یکی از سکوها رفتیم تا در محلی آرام چادرمان را برپا کنیم. با برپایی چادر و صرف شام و چای داغ به درون کیسه خوابمان خزیدیم تا خستگی روز از تن بیرون کنیم.

         

ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدیم و به سمت گوسفند سرا به راه افتادیم. بیشتر گروهها در حال بازگشت از قله در حرکت بودند و برخی نیز راه صعود را در پیش گرفته بودند. بعد از حدود 2 ساعت به گوسفند سرا رسیدیم. در محل پناهگاه 2 یا همان گوسفند سرا نیز از سوار شدن بر خودرو منصرف شدیم و تصمصم گرفتیم تا جاده آسفالت بدون خودرو طی طریق کنیم. با طی حدود 5/1 ساعت پیاده روی به ابتدای جاده آسفالت در میانه راه پلور به رینه رسیدیم و از آنجا سوار بر خودرو های بین راهی خود را به پایگاه پلور رساندیم.

        

 

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ علی اکبر مرادان ]
درباره وبلاگ

سفر یعنی زندگی. سفر نویسی یعنی دادن زندگی به دیگران درود بر روان شاد همه سفرنامه نویسان. به یاد شب های تاریک و بی مهتاب کویر در آن زمان که آلفونس گابریل بر آن قدم می نهاد. می نویسم هر چند با دانشی ناچیز و ادبیاتی نه چندان صحیح. به امید آن روز که تمام نقاط استانم را دیده باشم. چون آرزوی دیدن تمام ایران آرزویی است دست نایافتی. تماس با من: 09122314578 aliakbarmoradan@yahoo.com
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما